تبليغاتX
حرفارو نباید شست,نشسته حرفتو بزن...!

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا حااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالم بدهههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!فقظ اینجا می تونم داد بزنم:(((((((((

+ نوشته شده در 90/06/19ساعت 20:26 توسط muri ba kafsha hae katani |


حالم عجیبه...خرابه...مریضه!!!اگه زندگی می کنم فقط برای آخرشهواگه ناراحتم برا این حواشی مسخرس...امروز کیو ببینم؟کیو نبینم؟با کی چه جوری حرف بزنم؟با کی سنگین باشم؟قهر و تمومش کنم؟یا آشتیو تاخیر بندازم...

همین...همین چرتو پرتاس که زندگیمو نابود می کنه!

کاش می شدویه روزی من باشم و خودم،زندگی بدون آدمایی که درو برم نقش بازی می کنن راحتره...هنوز فک می کنم تو این دنیا تنهام و بقیه...آدمکای سرد و بی احساسین که فقط وقتی نگاشون می کنم جون میگیرن،بعدشم خاموش می شن تا نگاه بعدی!انگار خدا گداشتشون تا دنیام واقعی تر به نطر بیاد...خیلی واقعی!

کاش یکی واقعی بود...بازم فقظ برا من...یه کاری می کرد که دیگه به آدمای اطرافم...به این عروسکا نگا نکنم!نگرانیم این نباشه که باهاشون چه رفتاری بکنم...گوووووور بابای همشون،من اونو داشته باشم...

کووو تا لایقش بشم؟تا اون موقع صبر می کنم...می مکم تنهایمو تا بیاد

نکنه یه وقت تنهایمم تموم کنم و نیاد...

خستم

پ.ن:آدما...نه نه ببخشید این عروسکا...تکرارین!دلم یه چیز جدید می خواد!

+ نوشته شده در 90/06/19ساعت 20:12 توسط muri ba kafsha hae katani |


به نام خدای گفتنی ها

برایت خواهم گفت که اندوهت مرا وادار به اشک کرد که تر شوی زیر بارانم از آن غصه ی اندوه، ُتو بباری...

برایت خواهم گفت رنگین کمانم را از پس بارشت متولد کردم تا خوب ببینی زندگیت هنوز تاریک تاریک نیست...

برایت خواهم گفت  که چقدر برایم عزیز هستی که چه باری روی شانه هایم کشیدم تا تو برای از دست رقتن عزیزت باری رو شونه ات نداشته باشی...

خواهم گفت که زیبایت کردم با روحم...

بی قرارت کردم با عشقم...

بی همتایت کردم با شهامتم...

خواهم گفت که دلم را می شکستی و ثانیه ای بعد در خواست می کردی که زندگیت را گلستان کنم...و من...بهشت می کردم...

خواهم گفت که تا آخر عمرت سر قرارمان استاده ام،اما فرشته ی من،تو هیچوقت نیامدی...

فرشته ی من تو هیچوقت نیامدی...

 

+ نوشته شده در 89/06/24ساعت 14:13 توسط muri ba kafsha hae katani |


مستانه از این کوچه و آن کوچه با یار در شب بی نور پرس و پلا زدن و سر دادن خنده های هوس بازانه...

کار سختی نیست

پیمودن 10 جام شراب ناب دیوانگی ،مرد می خواهد

بوسه گرفتن از حرم یارت و خمار شدن در برابر این همه دود نفس

کار سختی نیست

نگاه کردن  به او و مست کردن در عالم بالا ،مرد می خواهد

دنیا دور سرم می گردد،می چرخد و می چرخد،از بوی زننده ی مستیم اجسام واروونه اند،صدای حرف های این و آن در گوشم بازار شلوغی را به وجود آورده

یکی می گوید آخر اینکه اهل خدا و نماز بود...چه شد به یکباره؟

دیکری جیغ می زند که نکند یار من فلانی باشد

آن یکی بلند قه قهه می زند که جوان است و عالمی دارد این دوران

خانمی با صدای لرزان زیر لب می گوید:فرزندم کجاست؟با که گفت و گو دارد؟

و هیچکدام

مستیم را به خاطر باک داشتن در برابر بی باکی ها نمی گذارد...

آری من مستم،

چون از شهامت داشتن باک دارم...






+ نوشته شده در 89/06/01ساعت 12:59 توسط muri ba kafsha hae katani |


من ابلیس نبوده ام،من سجده کرده بودم

مرا به جرم هیچ به ابدیت قصه ی همیشگی غیر از خدا هیچ نبود،متهم کردند

مرا زندان کردند و ثانیه را بر من حرام

مرا درست در آغوش بهشت خاکستر کردند

مرا با دیدن نشانه های خدا و حس همیشگی دوری از او تا رگ گردن،شکنجه کردند

مرا سرا پا عریان کردند و تنم را مملو از خاک!حقیر ترین موجود خداوند کردند

وای

اسمم را گذاشتند از بهشت رانده شده

آدم

انسان

حقیر

محتاج

...

تنها گناهم این بود که از نسل او بوده ام...

لعنت به آن سیب...

 

+ نوشته شده در 89/05/16ساعت 0:56 توسط muri ba kafsha hae katani |


شمع بلند بلند می خواند

ترانه ای را

آرام...

دخترک زجه می زد

ترانه ای را

خسته...

ابر می بارید

ترانه ای را

تنها...

شب زمزمه میکرد

ترانهای را

بی نور...

و ترانه فریاد میزد:

...

ترانه به انتها رسیده بود.


+ نوشته شده در 89/05/14ساعت 13:41 توسط muri ba kafsha hae katani |


چند وفتی است که زندگیم را مرور نکرده ام!!!این روز ها به طور پیوسته از بینیم خون می آید،آن هم حالت عدی ندارد،هنگامی که خوابیده ام یا آرام در گوشه ای نشسته ام و به این فکر می کنم که چرا گل ها هیچوقت از آن من نمی شوند و چرا دنیا برایم سرپناهی ندارد و چرا بودنم را درک نمی کند،ناگهان روی پاهایم اولین قطره اش را می بینم،با خود میگویم حتما این بار حرفم را شنیده است،و شاید قصد دارد مرا به انتهایی برساند که هرگز نباید شروع می کردم!قطره بعدی و قطه بعد...و با خود میگویم،شاید این رنگ انتهاست،رنگ پیروزی،رنگ صلح من با دنیاست،با دنیایی که می خواهد مرا از میدان خارج کند تا دیگر در برابرم نه ایستد!آری سرخ رنگ انتهای فریاد هاست،رنگ پایان این همه شکایت است،خاموش شدن شمع های روشن،دوستی دریا با آسمان،نخندیدن یک نوزاد،انکار زشتی و بودن ی...

قطره ی خون بعدی نمی چکد،چرا؟باز چه گناهی مرتکب شده ام؟چرا تمام شد این سرخی لذت بخش؟پس کجا رفت آن همه حرف های قشنگ؟صلح دنیا؟این ها چه شد؟

یعنی باز هم باید بجنگم؟!

آه،چقدر خسته ام!

+ نوشته شده در 89/05/13ساعت 18:4 توسط muri ba kafsha hae katani |


به نام تنها امید این دل خسته

ستاره ها رو نگاه کن،بیبن اونام امشب تو آسمون نیستن،اونام دلشون گرفته با آسمونشون قهرن...

آسمون سیاهه سیاهه!دلش شیکسته،تو دلش اشک می ریزه،کی میبینه؟تنها شده،دیگه حتی به ستاره ها هم نمیتونه اعتماد کنه،همه تحقیرش میکنند،همه با شک نگاش میکنن،می خواد بباره،اما حتی دیدن ابر ها هم دیوونش میکنه

آسمونه دلم ناراحته،توش پره خاکه...دیگه نمی خواد حرف کسیو باور کنه،دلش از آدما سخت گرفته...مریض..تنها...سرد...بی روح...خسته...!دلم طاقت نداره


پ.ن:نمی دونم چرا الان دلم داره دوباره به حال گهیش بر میگرده!اوصولا تو زمستون اینجوری می شم ولی الان تابستونه و من خستم...خیلی خستم

+ نوشته شده در 89/05/11ساعت 17:57 توسط muri ba kafsha hae katani |


دلم گرفته،دلم سخت از کسی گرفته که زندگیمو از مرگ نجات داد،ولی خوبی نکرد بهم،زندگیمو نجات داد و بعدش اومد جلوم وایسادوگفت ارزش تفمم نداری،سرشو برد اونور و گفت این آشغالا دارن و آب دهنشو محکم ریخت رو اونا،وااای تحقیر شدم،خارم کرد،روحمو گرفتو زندگی داد بهم!حالا پیر شده،کمک می خواد،هم روح می خواد هم زندگی...

من نمی خوام کاری براش بکنم...نمی خوام!

من آدم نیستم...

+ نوشته شده در 89/05/08ساعت 15:20 توسط muri ba kafsha hae katani |


خودکار رو به زمین می کوبم...یک بار دیگر نفسی بلند و عمیق می کشم...چشمانم رو  خیره به دیوار سرد و بی انتهای رو به رویم می دوزم!و فکر می کنم...فکر می کنم ...فکرم مبهوت و حیرت زده است،درست عین خودم...مدت زیادیست که به تو فکر نکرده ام!فکرم تاریک و مملو از نقطه های خاکستری!تا به خال انقدر تنها نبوده ام،انقدر تاریک نبودم،انقدر بی روح نبوده ام....خودکار را بر می دارم،او نیز مثل من خسته است،خسته از تکرار و در جا زدن...یاریم می کند...روی کاغذ می نویسد

تو مردی...

+ نوشته شده در 89/04/30ساعت 13:44 توسط muri ba kafsha hae katani |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X



صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

90/06/01 - 90/06/31

89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/06/01 - 88/06/31



پیوندها

بن بست
مجتبی
عقاب تیز پر
نقطه چین تا خدا
ترانه شب یلدا
عقاید یک دلقک
قرار است بگویم(گلنار)
قصه تو
ایستاده خواهم مرد
می خوردن و شاد بودن آیین من است
خاطرات یک عاقد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin